|
خدايا ياريم كن آنچه را كه شكسته ام دل نباشد ...
|
با خطي خونين و با قلبي آتشين و با صدايي همچو سكوت سنگ مي نويسم دلم غريب است به غريبي شبهاي كوير دلم گرفته است به گرفتگي آسمان ابرآلود اي كاش سينه بي جاني بودم كه نسبت به حوادث روزگار هيچ احساسي نداشتم يا با قلبي همچون سنگ به روزگار خويش و به هزاران ترفندي كه در آستين دارد مي خنديدم و يا اي كاش همچون شمعي بودم كه در ظلمت شب مي سوختم و به ويرانه عاشق مقام دوستي و محبت را مي آموختم و در توصيف او سخن مي گفتم دوست داشتم عشق و دوستي را در دل همه بيدار كنم...
آخه چه جوردلت اومد تنهام بزاري و بري
آخه مگه حرفي زدم زخم زبوني من زدم
اره همه اش بهونه بود مساله يار ديگه بود
دلت هوايي شده بود كارم از كار گذشته بود
برو با يارت عزيزم رها كن اين تن منو
الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم
اما يه قول بهم بده يارتو تنها نزاري
كه مثل من اسير بشه آواره از خونه بشه
منم يه قول بهت مي دم يه روز فراموشت كنم
قلبمو سنگيش بكنم عشقتو خاكستر كنم
اگه يه روز خواستي گلم كسي رو نفرينش كني
بگو كه مثل من بشه زجر جدايي بكشه
![]()
دوستان عزیز نمی دونم چرا امشب کل نت با من مشکل پیدا کردند و هر سایتی رو که باز می کنم برای گذاشتن عکس یا بسته است یا دسترسی به اون امکان پذیر نیست و یا .....
به خاطر همین تا اطلاع ثانوی از گذاشتن عکس معذوروم .... با تشکر ![]()
خيال کردم در کنار ساحل با خدا قدم ميزنم
در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم
در هر قسمت دو جاي پا بود
يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا
وقتي آخرين تصوير زندگي ام را ديدم
به جاي پاي روي شن ها نگاه کردم
ديدم که چندين زمان در زندگي ام يک جاي پا بيشتر نيست
براي رفع ابهاهم از خداسوال کردم
"خدايا فرمودي که اگر به تو ايمان بياورم
هيچ زمان مرا تنها نخواهي گذاشت
ديدم که در سخت ترين لحظات زندگي ام تنها يک جاي پا است .
چرا در زماني که بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتي"
خدا فرمود:
فرزند عزيزم
تو را دوست دارم وتنهايت نمي گذارم
در مواقع سخت اگر يک جاي پا بيشترنيست
درآن لحظات تو را به دوش مي کشيدم.
خوشحالم که بعد از این همه مدت در چنین روزی تونستم به وبلاگم سر بزنم ....
تولد بانوی دو عالم رو اول از همه به تمامی زنان دنیا و بعد هم به تمامی مادران دنیا تبریک می گم .... امیدوارم همه زنان در سیر زندگی این بانوی بزرگ تفکر و مطالعاتی رو داشته باشند و بتونند خودشون رو به هر چند خیلی کوچک و ناچیز به این بانو نزدیک کنند ....
در همین جا روز مادر رو به مادر عزیز خودم نیز تبریک می گم و امیدوارم که هر جایی هستند صحیح و سالم و سلامت باشند ....
تا آب شدم سراب ديدم خود را
دريا گشتم حباب ديدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را ديدم
بيدار شدم به خواب ديدم خود را
بازهم جمعه رسيد و دل پريشان توام
يوسف گمگشته من يعقوب کنعان توام
کاش اين جمعه بيايي هستي ناديده ام
تا ببيني منتظر بر چهر پنهان توام
ديرگاهيست که بر تقويم گنگ انتظار
مست بر ديدار آن سرو خرامان توام
صبر را چاره نمانده اي فداي روي تو
جمعه را در جمکران مهماني خوان توام
خواهم آمد با تمام آرزو به ديدنت
تا بگويم تشنه الطاف چشمان توام
بارالها ظالمين با ظلم پيمان بسته اند
منجيت بنما که مست ماه توام
قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّار و دیاری - باری،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ،آخر ای وای...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.
چند روز پيش رفته بودم كافي نت تا وبلاگم رو به روز كنم ... دل پري داشتم ....دنبال يه گوش مي گشتم تا حرف هامو بشنوه .... گفتم اينجا بنويسم ....
كلي نشستم از دل خودم نوشتم ... از اينكه چرا ادم ها اينقدر به همديگه دروغ مي گن .... از اينكه آدم از يه لحظه بعد خود خبر نداره ...
يادي از باباي پير مدرسه ام كردم كه اون هفته اعلاميه اش رو ديده بودم .... چقدر زحمت كشيده بود براي ما ... روحش شاد ...
بالاخره كلي حرف زدم ... دقيقا لحظه اي كه خواستم اينها رو بفرستم براي چند لحظه اختلالاتي به وجود مياد و تمام خط ها قطع مي شه ....
نمي دونم چرا ديگه ننشستم و ننوشتم ....
شايد نبايد اون روز مي نوشتم ...
خدا مي دونه ....
تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها رنگ سياهي
وزان دل خستگانت راست اندوهي فراهم ؛
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم ، كه بر جا ، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند ؛
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام ،
گرم ياد آوري يا نه ،
من از يادت نمي كاهم ؛
تو را من چشم در راهم .
من اهل وب نويسي نيستم . درواقع قلم شيريني ندارم ... ولي نمي دونم چي شد كه امروز دلم گرفت ياد يه جمله اي افتادم ...
توي اردوي راهيان نور كه همين چند هفته پيش رفته بوديم ... يكي از دوستانم يه ذكر رو يادم داده بود و مي گفت اينقدر اين ذكر رو بگو تا ملكه ذهنت بشه ... خيلي كارسازه ....
امروز ناخودآگاه ياد اون حرف ها و اون ذكر افتادم ...
- المثتغاث بك يا صاحب الزمان -
شما هم امتحان كنيد و از اين ذكر استفاده كنيد و از امام زمان مدد بگيريد ... مطمئن باشيد كه به هر چي بخواين مي رسيد ... - اين ذكر رو ملكه ذهنتون كنيد-
التماس دعا
عيد نوروز بر شما دوست عزيز مبارک و صد سال به اين سالها و با آرزوي سالي سرشار از محبت و دوستي و سلامتي براي شما و خانواده محترمتان ...

يا مقلب القلوب والابصار . يا مدبرالليل والنهار
يا محول الحول والاحوال. حول حالنا الي احسن الحال
هر روزتان نوروز
نورزتان پيروز
هفت سين رزمنده ها در جبهه
الان ساعت ۳.۱۵ صبحه و فكر مي كنم كمتر از ۱۵ دقيقه ديگه به تحويل سال نو و آغاز سال ۱۳۸۶ مونده ... در اين دقيقه هاي آخر از همگي شما التماس دعا دارم ... اميدوارم موقع دعا منو از ياد نبريد ...
اميدوارم سال نو رو با موفقيت و شادكامي شروع كنيد ...