|
خدايا ياريم كن آنچه را كه شكسته ام دل نباشد ...
|
قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّار و دیاری - باری،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ،آخر ای وای...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.
چند روز پيش رفته بودم كافي نت تا وبلاگم رو به روز كنم ... دل پري داشتم ....دنبال يه گوش مي گشتم تا حرف هامو بشنوه .... گفتم اينجا بنويسم ....
كلي نشستم از دل خودم نوشتم ... از اينكه چرا ادم ها اينقدر به همديگه دروغ مي گن .... از اينكه آدم از يه لحظه بعد خود خبر نداره ...
يادي از باباي پير مدرسه ام كردم كه اون هفته اعلاميه اش رو ديده بودم .... چقدر زحمت كشيده بود براي ما ... روحش شاد ...
بالاخره كلي حرف زدم ... دقيقا لحظه اي كه خواستم اينها رو بفرستم براي چند لحظه اختلالاتي به وجود مياد و تمام خط ها قطع مي شه ....
نمي دونم چرا ديگه ننشستم و ننوشتم ....
شايد نبايد اون روز مي نوشتم ...
خدا مي دونه ....